دوستت دارم چون
تنهاترين ستاره زندگي من هستي
دوستت دارم چون
تنها ترين مصرع شعر من هستي
دوستت دارم چون
تنها ترين فکر تنهايي من هستي
دوستت دارم چون
زيبا ترين لحظات زندگي من هستي
دوستت دارم چون
زيبا ترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون
زيبا ترين خاطرات من هستي
دوستت دارم چون
به يک نگاه عشق من هستي
بـرق چـشـمـانـت دل و ديـنـم ربـود
تــيــر مــژگــانـت بـه دل آمـد فـرود
نـوش دارويـي که در لبهاي توست
زخــمــهـاي کـهـنـه ي قـلـبـم زدود
فـــصـــل آغـــازي دگـــر آواي تــو
بـر کـتـاب کـهـنـه ي عـمـرم گشود
شـد هـمـه نـام تـو ذکـرم در نـمـاز
سر به خاک پاي تو شد در سجود
هـمـصـداي عـاشـقـان جـان فــدا
عاشقانه گشت هرچه دل سـرود

باد مي آيد
و در ميکده ي چشم چه سنگين شده است ...
عاقبت باد فنا مي کندم ...
مي سپارم به خدا مهدي را ،
مهربان يارم را ...
چه به دل نزديک است ، روز ديدار خدا ...
نشاط انگيز و ماتم زائي اي عشق عجب رسواگر و رسوائي اي عشق
اگر چنگ تو با جاني ستيزد چنان افتد که هرگز برنخيزد
تو را يک فن نباشد، ذو فنوني بلاي عقل و مبناي جنوني
تو « ليلي» را ز خوبي طاق کردي گل گلخانه ي آفاق کردي
اگر بر او نمک دادي، تو دادي بدو خوي ملک دادي،تو دادي
لبش گلرنگ اگر کردي،تو کردي دلش را سنگ اگر کردي،تو کردي
به از « ليلي» فراوان بود در شهر به نيروي تو شد جانانه ي دهر
تو « مجنون» را به شهر افسانه کردي ز هجران زني ديوانه کردي
تو او را ناله و اندوه دادي ز محنت سر به دشت و کوه دادي
چه دلها کز تو چون درياي خون است چه سرها کز تو صحراي جنون است
به« شيرين »دلستاني ياد دادي وز آن « فرهاد » را بر باد دادي
سر و جان و دلش جاي جنون شد گران کوهي ز عشقش بيستون شد
ز « شيرين » تلخ کردي جام فرهاد بلند آوازه کردي نام فرهاد
يکي را بر مراد دل رساني يکي را بر غم هجران نشاني
يکي را همچو مشعل بر فروزي ميان شعله ها جانش بسوزي
*****
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعي پاي تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامي عشق خوشا رسوائي و بد نامي عشق
خوشا بر جام من، هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن،اما جدائي خوشا عشق و نواي بينوايي
خوشا در سوز عشق سوختن ها درون شعله ها افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گيرد چراغ آرزوهايش بميرد
اگر ميداد«ليلي»کام «مجنون» کجا افسانه مي شد نام «مجنون» ؟
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق يکي در اين ميان مجنون شد از عشق
در اين آتش هر آنکس بيشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت
نواي عاشقان در بينواييسب دوام عاشقي ها در جدائيست
نگاهها سرد و خشکيده رو به خاک و نه به آسمان بود!درياي پاکي ها خشک شده بود و خارها ديگر گل را به روي خود نشان نمي دادند...!
سياهي قلب همگان را تيره کرده بود...من مانده بودم و اميدهاي يخ زده در دلم...چقدر ترسيده بودم...زندگي برايم واژه ي غريب مي نمود...!
مي رفتم!بي آنکه بدانم کجا،فقط مي رفتم...سرد بود.انگار در آن تاريکي نور ناشناخته مانده بود!وسعت آسمان پيش رويم،تنگي سينه رو به رويم...چه مي کردم؟!اگر تو جاي من بودي سکوتت را فرياد مي کردي يا صدايت را در سينه پنهان؟
ترسيده بودم،حتي جرات فرار هم نداشتم!!!چشمانم را بسته بودم و فقط خدايم را مي خواندم،دلسرد و غمگين گوشه اي گم شده بودم!
نه صدايم کردند،نه فريادشان کردم.شايد سالها طول کشيد تا اکنون چشمانم را گشوده ام...خدا مرا صدا مي کرد...................!